شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386
شب جدایی
نوشته شده توسط من و تو در ساعت 10:45 PM

خیلی وقته دوست دارم تو این وبلاگ بنویسم تا پیش خودم با تو حرف بزنم ولی دکتر گفت این کارو نکن! ولی من به حرفش گوش ندادم.

هر چند اینجا چیزی ننوشتم ولی هر روز دارم مثل دیوونه ها باهات حرف می زنم. انگار می خوام توجیه کنم که ... نه توجیه هم نیست آخه توجیه واسه کسیه که اشتباه کرده من که هنوز به این باور نرسیدم که اشتباه کردم.

نمیدونم چه حسیه، انگار دلواپسم. دلواپس  تو و خودم چون می دونم هنوز هم تنهاییم ولی دیگه هم نمی خوام با هم باشیم! اینجوری بهتره.

تنهایی بهتره. گفتم که، من عادت دارم. تو هم عادت می کنی.

ولی یه چیزی از یادت نره، من نامرد نیستم. عاشقت اگه نبودم ولی دوست داشتم. همون دوست داشتن دکتر شریعتی که از عشق هم برتره. اونجوری دوست داشتم و ...

نه دیگه نمی خوام داشته باشم. نمی خوام دوست داشته باشم، دیگه نمی خوام. دارم سعی می کنم فراموشت کنم.

هنوزم وقتی یاد رفتنت میفتم گریه ام میگیره. نمی دونم چرا ولی اون رفتن و جدا شدن سختترین جدا شدن زندگی من بود. کاشکی اون روز شب نمی شد تا هیچ وقت به این نتیجه نمیرسیدم که ما بدرد همدیگه نمی خوریم. کاش شب نمیشد...