دو

عسلی ِ مامان . میدونستی الان باباییت رفته سرکار و شیفت شبه ... ؟ 

مامانی ِ بی حوصله ات هم نشسته پای کامپیوتر و تق و تق داره واسه تو می نویسه. اگه تو بیای که من این همه وقت ندارم ..  

همه اش باید به تو عزیزم برسم . اگه بودی که الان تو خواب ناز بودیم ... 

کنار هم ...  

میدونستی مامانیت خیلی تو بچگی سختی کشیده و مامان نداشته ؟! یعنی داشته ولی کنار من نبوده ..   

خیلی زوده حالا برات بگم طلاق یعنی چی ... 

برای همین لحظه شماری میکنه تو بیای و همه تنهایی هاش رو با تو پر کنه . 

باید بهم قول بدی همیشه کنار من باشی .. مثل بابایی که تو همه لحظه ها کنار منه و از وقتی باهاش ازدواج کردم دیگه هیچ کمبودی حس نمی کنم . 

عزیز دلم تو خیلی باید خوشحال باشی که بابای به این خوبی داری . اون خیلی مهربونه .. مطمئنم همونقدر که من رو دوست داره تو رو هم دوست داره . 

بابایی رو همه دوست دارن .. همه بهش احترام میزارن ... 

ولی مامانیت همش اذیتش میکنه . غر غر میکنه و اونم هیچی نمیگه . مامانیت رو میخندونه ..  

آخه بعد از ازدواجمون ما اومدیم یه شهر دیگه ... 

به خاطر کار بابایی ... 

واسه همین خیلی هوای من رو داره ...  

کاش تو بیای و لحظه هام با تو پر بشه ... 

مامانی لحظه شماری میکنه دست و پات رو ببوسه و کنارت باشه ..   

 

u.i.blogsky 

 

                          منـــو تو آغوشـــت بگیــر آغــوش تو مقدســـه 

               بوسیـــدنت برای مـــن تولـــــــد یک نفســــــه